مؤلف مجهول ( مترجم : شيرين بيانى )

49

تاريخ سرى مغولان ( يوان چائوپى شه ) ( فارسى )

با يسوگاى خان ، پدر [ تموچين ] آندا « 1 » شده بود . تموچين گفت : « چون او با پدرم آندا شده ، پس مانند پدر من است » ؛ و چون مىدانست كه اونگ خان در « جنگل سياه » [ در كنار ] رود تواولا « 2 » است ، به آنجا رفت . تموچين چون به نزد اونگ خان رسيد ، گفت . « سابقا تو خود را با پدرم آندا خواندى . پس تو به منزلهء پدرم هستى . من همسرى گرفته‌ام [ و به جاى پدرم ] براى تو هديهء اولين ديدار را آورده‌ام « 3 » » . اين را گفت و پوستين قاقم را به او داد . اونگ خان ، بسيار شادمان شد و گفت : « من در عوض پوستين قاقم ، قوم نابسامان تو را گردهم جمع خواهم كرد . [ اين انديشه ] در اندرونم و در عمق ضميرم مأوا خواهد گرفت » . 97 - در آن هنگام كه [ تموچين و بستگانش ] در كنار بورگى اردو زده بودند ، مردى اوريانگقداى [ به نام ] جرچى اوداى آبوگان « 4 » ، كه دم آهنگريش را بر پشت گذاشته بود و پسرش را كه جالما « 5 » ناميده مىشد ، همراه داشت ، از جانب بورقان قلدون رسيد . جرچى اوداى گفت : « هنگامى كه شما در دالى اون بولداق در [ كنار ] رود انون بوديد ، هنگام تولد تموچين ، من براى وى قنداقى [ از پوست ] قاقم درست كردم ، همچنين پسرم جالما را نيز به تو بخشيدم . ولى به من گفتند كه كوچك است و من او را « 6 » بردم . حال بگذار جالما اسبت را زين كند و در را او به رويت باز نمايد » . اين را گفت و او را بخشيد . 98 - زمانىكه ايشان در كنار بستر بورگى در سرچشمهء رود كالوران اردو زده بودند ، روزى صبح زود هنگامىكه خورشيد با پرتو درخشانش در حال دميدن بود ، قواقچين آماگان « 7 » كه در مسكن هوآلون آكا خدمت مىكرد ، برخاست و گفت : « مادر ، مادر ، زود برخيز . زمين مىلرزد و صداى لرزش مىآيد . آيا اينان تائيچيئوت‌هاى خبيث نيستند كه مىآيند ؟ مادر زود برخيز » .

--> ( 1 ) - رسم بستن عهد برادرى و برادرخواندگى را آندا مىگفتند ( م ) . ( 2 ) - Tu'ula ( 3 ) - منظور اولين ديدار بعد از روز عروسى است كه نزد مغول رسم بود به پدر هديه دهند ( م . ) ( 4 ) - Jarci'udai - abugan ( 5 ) - Jalma ( 6 ) - مقصود پسرش جالماست ( م ) . ( 7 ) - Qo'aqcin - amagan